رضا قليخان هدايت
1806
مجمع الفصحاء ( فارسي )
از آن خورشيد زرّين شد كه بر ملكش گذر دارد * ستاره زان همىلرزد كه از تيغش حذر دارد و له ايضا نگارى سمن بوى و ماهى سمنبر * لبش جاى جان و رخش جاى آذر بهار بتانست و محراب خوبى * به روى دلارام و زلفين دلبر بدان چنبرين زلف و بالاى سروين * ز چنبر كند سرو و ز سرو چنبر شنيدم كه در خلد كژدم نباشد * چرا با رخ تست دايم مجاور مگر كژدم عنبرينند شايد * كجا كژدم خلد باشد معنبر به انگشت بنمايم ار دور خانت * همى باده ز انگشتم آيد مقطّر فرى روى تابانت چون روى دولت * فرى قد يارانت چو عمر اختر چو بنشينى از پاى گويى ز گردون * همى بر زمين آيدى جرم ازهر و من قصائده شد آن مودّت و آن دوستى و آن ايّام * كه بر مراد دل خويش مىنهادم گام بسا شبا كه به روى نگار كردم روز * سپيد روز كه كردم به زلف خوبان شام دو دست عادت كرده فرو كشيدن زلف * دو لب به بوسهء خوبان گرفته خوى مدام ازين پرى بهسوى من نويد بود و رسول * و زان نگار بر من درود بود و سلام مرا ز جود سلاطين و مهتران زمين * سراى زرّين ديوار بود و سيمين بام هميشه خانهام از نيكوان زيباروى * چو كعبه بود به هنگام كفر پراصنام بهار تازهشكفته مرا هميشه به پيش * چو نوبهار شكفته به باغ در بادام من و جهان دو همال و قرين ساخته خوى * به من زمانه و ياران من سپرده زمام لگام بود مرا بر سر زمانه يكى * كشيده گشت كنون و گسسته گشت لگام كنون كه نهمتم افزونتر است و نعمت كم * دل بشادى خو كرده كى گرد آرام به باغبان نگرم كز يكى ضعيفك شاخ * به روزگارش سروى كند بلند قيام همى ز بهر گلى كاورد به شيفته رنج * به بار دارد او را دوازده مه تام